Unbelievable Match

 
 

برای تو

سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠

برای تو

تو که دیگر نیستی

و تو که از همیشه تنها تر شده ای

برای روزهایی که در میان خیل دعواها و جدل های خانواده

نمیدانستم دوستت بدارم یا نه

نمیدانستم یک عموی دوست داشتنی باید باشی یا نه

تو که همیشه در عجله بودی و من و علی

از برای با هم بودنمان به این در و آن در می زدیم

اما اکنون که نیستی

نبودنت سیلی محکمی است بر ما که باور کنیم

که تعجیل تو هم دوست داشتنی بود

که صرف بودنت فارغ از تمام جدل ها دلگرمی بود

و حالا که آسمان اینجا در غرش است

من حزن پسری را میبینم و دخترکی را که نبودنت را نمی فهمد

و آرزوهای کودکی مان را

و این حس همیشگی که من در قبال او موظفم

و آن آرزوها هنوز هم در سر ماست

باشد که در نبودنت هم باشی

و همیشه قلب فرزندانت را گرم محبت کنی

تا دل برادرانت ز تنهایی نلرزد

 

دوستت میداشتم و خواهم داشت عموی نازنینم

:(

 
 

مانده یا رانده مسئله این است

سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٠
 
 

تصویری از اعتقادات من به روح وقتی به هشت و نیم قسمت شد

شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠

انگار سالهاست ننوشتم

مجال، هر جا که باشی از بین میره

فارسی حرف زدن رو هنوز خوب بلدم

اما نوشتن رو شک دارم

خوب نوشتن رو هم که بعید می دونم

روزهای ماه و ماه های سال رو می بینی؟

مثه رود رانر از جلو آدم می گذره و تو حتی فرصت نمی کنی

خیلی جاها حس های خودت رو با تمام وجود بغل کنی

چه برسه که بخوای ثبت و ضبطشون کنی

تو میای

تو میری

تو هستی

تو نیستی

یا حتی

تو کیستی؟

گاهی اوقات خیلی خوبه

اما خیلی وقتا غم گینه

یعنی غم ات گیره

یعنی یه جا این غم دلت گیر کرده

تازه الان غم من بیشتر گینه

چون ضعف لغوی هم پیدا کردم

چون وسط سه تا زبون گیر کردم

دیگه بیان احساساتمم نمیاد

یعنی نمی تونه که بیاد

اونقدر که وقتی از تخت پا شدم که بیام بنویسم

کلا بحر یه چیز دیگه بودم و الان قعر یه چیز دیگه ام

می خواستم بگم تقصیر خودمونه

یا بابا تو رو وللش

تقصیره خودمه وقتی نمی تونم رک و رو راست باشم

که جاش که بود بگم نمی خوام و فقط حس آرامش ام باشه که بگه نمی خوام

نه هیچ منطق و فلسفه و شلغمه ای

ای بابا، دو کلام می خوای حرف بزنی اونقدر فکر و ذکر میاد توی سرت

که ترجیح میدی بیخیال شی

حالم خرابه

از دوستام کم خبرم

از زندگیم ناراضی ام

کلا آقای ناراضی که میگن منم، حرفیه؟

بعضی وقتا با این پست های در پیت ام دلم به حال اینجا می سوزه

که یه زمان حال و هوایی داشت اینجا یا دست کم کلمه به کلمه که می نوشتم

ارزش داشت کلی واسه خودم

الان فقط انگشتامو میذارم رو این کیبورد هرچی میاد تایپ می کنم

به قول آقا فرهاد: میبینی؟ بد دنیایی شده، بد

و واقعا بد دنیایی شده چون حتی نمی دونم دلم واسش تنگ شده بود یا نه

فقط بعد دو ماه که دیدمش یکم هیجان داشتم که ایول آدم جدید

آقا فرهاد رو میگم بابا!

دلم کافه پراگ می خواد

که برم ببینم اصلا کجا هست این خراب شده ملت دوست و رفیق همش اونجان

و نوستالژی در می کنن و من حس می کنم هیچ جای این نوستالژی برام آشنا نیس

یا برم دونات ببینم چی شده اینهمه عوض شده و عالم و آدم هم دیگه دونات باز شدن

و دم آخری هم برم از در ولیعصر دانشگاه سر بزرگمهر یه پاکت بلک وانیلا بگیرم

برم توی اون پارکه بود توی ویلا روبرو اون پیتزا ارمنی هه

زیر بارون بشینم با یه مرتیکه ای پشت هم پک بزنم

اونم همش پای تلفن کوفتی باشه با دوست دخترش

و منم هی داد بزنم

کثافت بسه این چیپسا خیس خورد و ماست موسیره دوغ شد ده بیا

دوست داری یه کتاب بنویسیم مشترک؟

اسمش ام بذاریم:

کاپیتان بلک به وقت هشت و نیم

با تیتر زیرش با فونت کوچیکتر:

یا وقتی من و تو کم بودیم ...

کلش رو هم به دو فصل تقسیم کنیم

یه فصل : تو

یه فصل : من

شروع کنیم بی خبر از متن اون یکی بنویسیم

آخرش هم بدونه اینکه فصل هم رو بخونیم بدیم ویراستار و چاپ

بیرون که اومد من تو رو می خونم تو منو

روبروی هم با هر پک بلک وانیلا یه ورق می زنیم

که به تمام وجودمون بشینه کلمه ها

می تونه برج سفید باشه و بچرخه

یا شایدم تو آرامشه کاخ بهتر باشه

ایده از من

تصمیم آخر با تو

تو روحت ای زندگی

 

 
 

هوای روزهایی که در راهند

سه‌شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٩

همین چند روز پیش

از پس این ذهن ها

از برای بار ۲۶ ام متولد شدم

گمان کنم از آنچه گذرانده ام تا کنون خرسندم

هرچند مدید مدتی لازم است تا از چند روزگی در آیم

و بفهمم آنچه بر من و اطراف من در گذر است

و واقعیت روزهای پس از این را ملموس تر

و با چشمانی که دیگر رنگ ها را هم تشخیص می دهد ببینم

شاید این راه را سبک تر و خرامان تر پای به امتداد دهم

یا آنکه بی دریغ بیراهه گزینم و از بسیاری که تا بدین جا ساخته ام بگذرم

و به بیکران نو ای وجود گسترم

باشد که بزرگ تر شوم

و دیدگانم بیناتر

 
 

پدرانه

جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩

پدرم راست می گفت

پدرم همیشه راست می گفت

و من چه احمقانه

چه بچگانه

نمی فهمیدمش

و الان

ذره ذره زندگیم

رسوخ حرفهاش توی ذهنمه

و لحظه لحظه می بینمشون

و می فهممشون

و می ترسم از اینکه تا سالها همچنان این روند ادامه داشته باشه

و دوست دارم هر چی از حرفهاش رو که نشنیده بودم

الان یک جا بشنوم و عمل کنم تا زمانی که دیر شده باشه

چند روز دیگه متولد میشم

امیدوارم اونقدر غرق زندگی نشده باشم که بیام اینجا و روز تولدم اینجا حرف بزنم

 

 
 

ناجی قلبم عشق بدون تردید

دوشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٩

می نویسم

با قلبی که نمی دونم کجا ایستاده

پر از شادی و دلشوره

الان

وقت تو بیداری شبو به مرز صبح رسوندنه

نمی خوابم تا شروع فردا رو حتما ببینم

تا این شروع رو خواب نمونم

آغاز راهی که پر از حرکت و امیده

فردا روز بزرگیه

که به سادگی میاد و میگذره

و من متلاطم توی این گذر

هم باید شاد بمونم و هم از پس فرداها بر بیام

این فردا و پس فرداست که من رو با خود خواهد برد

پس خوابی به چشمم نمیاد

دلشوره ی بزرگی دارم که توی وجود آرومم ذره ذره رخنه می کنه

اما تنها دو ساعت به این آغاز مونده و من توان اش رو دارم

و میرم به سوی بهترین ها

 
 

شهر بی رحم دل ها

جمعه ۱٩ آذر ،۱۳۸٩

و من در این شهر یکساله شدم. و این یعنی آغاز تنهایی من

 
 

باغ انگوری باغ آلوچه

یکشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٩

و باور کن

ماه

همیشه تنهاست

و طرف ِ هیچ خورشیدی

گره از آن نگشاد

که به مهتاب، خوش و

هلال اش، عادت ماهانه است

 
 

رفتم که رفتم

پنجشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٩

دیوانه زدست عشق تو کنونم
آواره چو مجنون در دشت جنونم
چون بگذرم از این ره با پای شکسته
چون ناله کند این نی با نای شکسته
من یوسف راه توام
افتاده به چاه توام
ارزان مفروشم
پیش تو خموشم اگر
چون باده ی کهنه دگر
افتاده زجوشم ، افتاده زجوشم
با چهره و سیمای شکسته
با قامت و بالای شکسته
بر کوی تو رو کرده ام ای قبله مرانم
داری تو اگر حرمت دلهای شکسته
بر کوی تو رو کرده ام ای قبله مرانم
داری تو اگر حرمت دلهای شکسته
چه خواهد شد که نوشی می ز مینای شکسته
چه خواهد شد که نوشی می ز مینای شکسته
با چهره و سیمای شکسته
با قامت و بالای شکسته
بر کوی تو رو کرده ام ای قبله مرانم
داری تو اگر حرمت دلهای شکسته
بر کوی تو رو کرده ام ای قبله مرانم
داری تو اگر حرمت دلهای شکسته
چه خواهد شد که نوشی می زمینای شکسته
چه خواهد شد که نوشی می ز مینای شکسته
من یوسف راه توام
افتاده به چاه توام
ارزان مفروشم
پیش تو خموشم اگر
چون باده ی کهنه دگر
افتاده زجوشم ا، فتاده زجوشم

 

یادت جاویدان ...

 

 
 

پادشاه فصل ها

پنجشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٩

پاییز

اگر وقت شکفتن بود

و بهار

برگریزان

تو تنها رنگ ِ شکفته نبودی

و همه

به هر رنگ که بودند

پایکوب ِ من نمی شدند

 
 




Topolius

Holy Girl

Peace Planet

May B I

جنسیت گمشده

دیگر نمی نویسد

Access Denied

من می خندم

Blue Notes
 
 
 

آرشیو
 
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اسفند ۸۳
 
 
 
 
 
 
 
 
بازدیدکنندگان